امیر گلمامیر گلم، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 11 روز سن داره
محیای نازممحیای نازم، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره

يكي بود يكي نبود

سرما خوردگی پشت سر هم سه شنبه09/12

1392/9/16 10:50
نویسنده : مامان
204 بازدید
اشتراک گذاری

محیا نوشت :سه چهار روزه که پشت سر هم تب داری و ما رو هم کلافه یک مدته که پشت سر هم سرما خوردگی تو خونه ما کنگر خورده و لنگر انداخته اول بابایی بعد من و امیر بعد شما و دوباره باز من الانه هم که دارم مینویسم گلوی خودم کمی درد میکنه و ترسم از اینه که دوباره پاسوز سرما خوردگی بشم به قول یارو سرما خوردگی تو حلقمه،خلاصه خانمی بردیمت دکتر گفت از دندونای محترمته قربونت برم اخه نه یکی نه دو تا چهار تا رو داری با هم در میاری و حسابی سرت شلوغه و از این بابت تب تو پیشونی خوشگلت لونه کرده و ما رو ویرونه شبا خسته میام که بخوابیم تازه شروع شیر خوردن شماست و تا صبح هر نیم ساعتی شیر میخوری مثل دیشب که تاساعتای دوازده مهمون داشتیم امیررضا که قربونش برم از هیچ هنری غافل نشد از بس شیطونی کرده یعنی شیطونی که میگم در حد بچه های بیش از دور از جون من فعال و هر چی هنر تو این چهار سال زندگیش نزده بود زد و من جدا از غرغرهای محیا مثل یک مادر متمدن بردمت داخل اتاق و توضیح دادم که عواقب بعد از رفتن مهمونا به دست من نیست و به شخص اول خانواده ميسپرم ولی با کمال فک اویزونی جیغ بنفشی کشیدی که بنده خداها فکر کردن من داخل اتاق دارم تو رو به شلاق کشونده دارم اما دریغ ازیک پشت دستی خدایا کی نوبت امثال نسل ما میشه که برای یک صده نه دهه نه یک روز اصلا یک ساعت حکومت کنیم و بعداز گفتمان پشت درهای بسته برگشتی و به اعمال زشتت ادامه دادی که شرمم میشه برات نام ببرم وبعد از رفتن مهمونا تازه من کوزت بعد از خوابوندن محیا به ظرف شستن پرداختم و بابا هم به غر غر کردن با امیر و اخرای شستن باز محیا بیدار شد ای خدا از شانس من بابایی ادامه ظرفا رو داد و منم مجدد به وظیفه مهمم که شیر دادن به شما بود پرداختم ولی بابا شست و ده مین دیگه امد و من همچنان به همان وظیفه مهم بابا خوابید و من همچنان به ش ی ر دادن و .... خلاصه تا صبح اگه دروغ نگفته باشم یک دو ساعتی کلن خوابیدم و صبح شد و من با یک سر دردو خستگی شبش رفتم سرکار از قرار چهارشنبه ها که زیارت عاشورا داشتیم کلن موقع زیارت در فضای خلسه خواب و بیداری به سر میبردم میشنیدم دعا رو ولی .... ظهر که امدم از سرکار بی بی تون(پرستارتون) گفت که بهتری و الان که مینویسم خدا رو شکر خیلی بهتر شدی نمیزاری ببینم و,لی فکر مرواریدهای سفیدت زحمت کشیدن بیرون امدن که اوضاع روبراه شده خدایاشکرت و خواب ارام شب سلام من دارم میایم اانشاا...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (7)

امیرحسین کوچولو نفس ما
14 آذر 92 4:13
الهیییییی...چقدر سخت بهت گذشت....چقدر ما زنها قشر معصومی هستیم.با دوتا بچه آخه چرا مهمونی دادی مامانی؟ آی گفتی شیر دادن...من متنفرم از این وظیفه مزخرف برام تجربه شد که باید حتما به بچه شیر خشک داد....من خودم شیر خشکی بودم....چم شد،هیچی.این دکترها هم حرف زیاد میزنن فقط شیر مادر....
مامان
پاسخ
آخه مهمونيش تقويت روحيه خودمه ميشينيم ما خانما آي تعريف ميكنيم كه وقت كم مياريم براي همين دلم نيامد دست رد بزنم.آخه محيا صبحها شير خشك ميخوره كه من نيستم براي همين دلم براش ميسوزه
امیرحسین کوچولو نفس ما
18 آذر 92 1:44
چه خوب که به شیر خشک هم عادتش دادی عزیزم.اینطوری یاد میگیره شیشه رو و وقتی بخوای آب میوه و آب و این جور چیزها رو بهش بدی راحت میخوره اما من خیلی اذیت شدم همش با قطره چکون و سرنگ مایعات و بهش میدم با لیوان همه رو میریزه و خیلی کم میخوره.ولی با سرنگ و بازی بازی بیشتر بهش میدم که خیلی برام سخته....شما واقعا کار خوبی کردید.
مامان
پاسخ
منم تا قبل از مرخصي شيش ماهم تمام بشه نميخورد ولي بعد كه آمدم سركار يك ماهي پرستارش باهاش كار كرد كه بالاخره راه آمد
آیسان مامان ماهان
24 آذر 92 13:26
ای جونم چقد بد که همه سرما خوررررررررردین
مامان
پاسخ
الان زندگي شيرين شده و همه سرحاليم خدا رو شكر
آیسان مامان ماهان
24 آذر 92 13:29
آخی دندونات مبارک دخملیییییییییییییییییییییقربونت بشم که تب داری عزیزم
مامان
پاسخ
مرسي خاله
آیسان مامان ماهان
24 آذر 92 13:30
ای خدای من امیر رضا چه کاری بود، پاک آبروی مامانی رو بردی که توووووووووووووووووووووو
مامان
پاسخ
اونم چه بردني قيافم ديدني بود
آیسان مامان ماهان
24 آذر 92 13:30
احتمالا بچه از ترس شخص اول خونه جیغ بنفشه رو کشیده که بعد مهمونی قصر در بره
مامان
پاسخ
دقيقا همينجوري هم شد يعد از اون اينقد مظلوم شد كه دومي نداشت
آیسان مامان ماهان
24 آذر 92 13:34
محیا جونم نوش جونت عزیزم اینهمه شیر خوردی،خسته نباشی مامانیش
مامان
پاسخ
اي خواهر انشاا... بعدي شما باشين