درد دلی با امیررضا
این روزها طبق همه روزهای گذشته ادامه دارد ولی با یک تفاوت طبیعی که هوا سردتر از قبل شده و دل آدم نمیاد از خونه گرم و جای نرمش تکون بخوره منم تا ظهر که سرکار و بعد از این که از سرکار میام نهار و خواب عصرونه که تا وقتی بیدار میشیم شب میشه وبعد اگه باباتون سرکار باشه که کمی از کارای خونه اما اگه نباشه بیرون میریم یا خریدای خونه رو میکنیم یا تا خونه مامان بزرگا میریم ولی اندر احوالات شما ظهر که میام ماشاا... تا در رو باز میکنم مثل فنر بالا و پایین میپری که بیا بازی یا بدو بدو میکنی که من بگیرمت تا یک بوس از لبای خوشگلت بخورم بعضی وقتی هم حتی اجازه نمیدی که محیا رو از بغل بی بی بگیرمش و از بس انرزی زیاد داری و من خسته از سرکار با خودم میگم گناه تو چیه که مادر کارمند داری منو ببخش پسرم اگه در حق تو کوتاهی میکنم اینو بدون که من همیشه برات بهترین رو میخوام و دلم میخواد تک تک لحظه های که پیشت هستم به تو و محیا خوش بگذره اعتراف میکنم که بعضی وقتی کوتاهی میکنم و یا از خستگی صبح باهات دعوا میکنم ولی اینم بدون که صبحها دلم برای دیدن تو و خواهرت غش میره یا اگه زنگ میزنم که باهم صحبت کنیم دلم بد جور برای بویدن و یوسیدن و گرفتن دستای کوچیک ومهربونت تنگ میشه خدا رو شکر که بی بی زن مهربون و با حوصله هستن که میدونم باهات راه میان اینم از دل بزرگ و مهربون و معصوم تو و محیا هست که خدا رو شکر پرستار خوبی گیرمون کرد تا من حداقل آرومم که صبح ها با خاطر جمع و بدون استرس از خواب بیدار میشی خدایا شکرت
اینم وروجک های من


قربون اون دو دونه دندونت برم عزیزم



درد دلی با امیررضا
