تاسوعا و عاشورا
صبح تاسوعا اولين كسي كه خواب نداشت محيا خانم بود ساعت هفت و نيم بيدار شدي و طبق معمول آواز دددد و ماما شروع شد منو واداشت كه بلند بشم و بساط صبحانه رو هر چي سريعتر آماده كردم و بعد از اون بابايي با امير كه جديدا نق ميزنه كه من اينو دوست ندارم بپوشم من اين لباسو نميخوام آخه زشته حتي حاضري از خونه بيرون نري ولي اون لباسو نپوشي .رفتن هيئت نزديك خونه و منم محيا رو حاضر كردم رفتيم در خونه باباي من كه هيئت ميخواست بياد اونجاو ما منتظر هيئت بوديم همچنان دختر خاله سادات قربونش بره خاله سربند و نيم تنه سبز رو مامان بزرگ دم در دادن كه تنش كنم منم كه خبر نداشتم كه اونا سربند براي محيا دارن و گرنه لباس بهتري براي زيرش ميپوشوندم برات كه قدر ر...
نویسنده :
مامان
9:41









