محرم 92/08/20

امير نوشت:محرم امسال حال و هواي ديگه براي تو داره چون بزرگتر شدي و فهميده تر از پارسال امسال هنوز هيئت ها راه نيفتاده هوس زنجير كردي و هر وقت من يا بابا از سركار ميامديم گريه ميكردي كه زنجيرم كو؟قربونت برم كه براي خودت داري مرد ميشدي .ديروز كه بابا از سركار آمد بالاخره برات زنجير گرفته بود و عصر هي ميزدي يك كانالي كه روضه بخونن يا سينه يزنن كه تو هم زنجير بزني منم مجبور ميكردي كه سينه بزنم و بچه بغل هم پات بيام خدا ازت قبول كنه . اميدوارم امام حسين (ع) پشت و پناهت باشن و سالم نگه دارن كه تو عزايشون به عزاداري بپردازي آمين. جديدن اظهار نظر هاي ميكني كه من و بابا حيرون ازاين حرفات الان هرچي فشار ميارم چيزي يادم نمياد ولي ميدونم گلم ازاين كه به ما انرژي ميدي خوشحالم
محيا نوشت: ديشب تا ساعتاي دوازده درگير خوابوندن شما و شير دادن بهت بودم از بس بد خوابيدي هي چشمات سنگين ميشد از كنارت بلند ميشدم يا صدات در ميومد و گريه ميكردي يا چشماتو باز ميكردي و ميخنديدي از آخر هم آمدي به حالت نيم خيز هي رو صورتم ميزدي و ددد و ماما ميكردي و نگذاشتي بخوابم امير كه داشت ميخوابيد بلند شد وبهت خنديد و گفت مامان بيچاره شدي باز بايد محيا رو شير بدي از بابات بگم كه سرما خورده بود سرش رو زير پتو و تخت خوابيده بود منم اول هي بال بال كه بابا خوابيده ديدم نه باباهه چنان گيجه كه با صداي بچه هاش بيدار نميشه بچوك سفت سرما خورده بود ساعتاي يك كه بيدار شدم ديدم كه تو بيهوش افتادي منكه نفهميدم كي خوابيدي ولي خدا رو شكر كه از تخت پايين نيفتادي دلم ميخواد تو اين شباي محرم ببرمتون روضه و هيئت كه آشنا بشين با اين ماه .



محرم 92/08/20
