امیر گلمامیر گلم، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره
محیای نازممحیای نازم، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره

يكي بود يكي نبود

تاسوعا و عاشورا

1392/8/26 9:41
نویسنده : مامان
273 بازدید
اشتراک گذاری

صبح تاسوعا اولين كسي كه خواب نداشت محيا خانم بود ساعت هفت و نيم بيدار شدي و طبق معمول آواز دددد و ماما شروع شد منو واداشت كه بلند بشم و بساط صبحانه رو هر چي سريعتر آماده كردم و بعد از اون بابايي با امير كه جديدا نق ميزنه كه من اينو دوست ندارم بپوشم من اين لباسو نميخوام آخه زشته حتي حاضري از خونه بيرون نري ولي اون لباسو نپوشي .رفتن هيئت نزديك خونه و منم محيا رو حاضر كردم رفتيم در خونه باباي من كه هيئت ميخواست بياد اونجاو ما منتظر هيئت بوديم همچنان

دختر خاله سادات قربونش بره خاله

سربند و نيم تنه سبز رو مامان بزرگ دم در دادن كه تنش كنم منم كه خبر نداشتم كه اونا سربند براي محيا دارن و گرنه لباس بهتري براي زيرش ميپوشوندم برات كه قدر رنگين كمان نشي مادر

اين عكستو خيلي دوست دارم داشتي با تعجب نگاه هيئت ميكردي باباجون گرفتنت و دادن به يك آقايي و بردت تو هيئت تعجبم از اين كه اصلا غريبي نكردي و اون تو هيئت دور داد و شما همچنان ساكت نگاه ميكردي متاسفانه فيلم گرفتم و عكس ندارم

روز عاشورا هم امیر با بابات و دایی رفتی روستا البته بابای من و بابای بابا هم امده بودن وجمعتان جمع بود بابایی هر چی گفت بیا گفتم حوصله ندارم راستش بچه بغل تو محیط روستا یکم سخت بود بابایی منو رسوند خونه مامانم و از اونجا که شوهر خاله هم رفته بود روستای باباش ما خانم های محترم بی شوهر رفتیم روضه مخصوص خانم ها نماز ظهر عاشورا و نهار رو گرفتیم و امدیم خونه ما خیلی خوب هم روضه خیلی خوب بود هم قبل از نماز مداحی و سینه زنی کردن خانم ها بایک مداح خانم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)