اوضاع روزهاي گذشته
سلام پسرگلم و دختر ماهم و دوستاي مهربونم
الان كه اين مطلب رو مينويسم اوضاع آرومه و همه چي روبراه
بعد از يك طوفان كه خدارو شكر به سلامتي ختم بخير شد جونم براتون بگه دقيقا از 20 مرداد كه من سركار اومده بودم بي بي جون زنگ زد به گوشيم و گفت محيا از صبح گلاب به روتون هر چي ميخوره بالا مياره اونم تو يك وضع اي كه من بايد يك پروژه عظيم رو تا آخرهفته تمام ميكردم و حوصله سر خاروندن هم نداشتم
نگران شدم به بابا حسين زنگ زدم به مامانم زنگ زدم تا اگه ميتونن برن پيشش و خودم كلا بهم ريختم و فكرم مشغول شد ولي نميتونستم برم خونه بي بي جون گفتن هنوز خيلي خراب نيست و تب نداره نميخواي بياي اگه بدشد حالش من زنگ خواهم زد ولي خودم هر يك ربع زنگ ميزدم و جوياي حالت بودم ولي نميتونستم بيام تا ظهر كه به سلامتي رفتم خونه از قيافت معلوم بود بيحالي الهي مادرت فدات بشه تا منو ديدي هوس شير كردي منم بهت دادم داشتي ميخوردي كه تو بغلم همه رو بالا آوردي واي خداي من دختركم .از دهن و دماغت زد بيرون خيلي ترسيدم ميترسيدم بهت شير بدم تا بابايي اومد و لباساشو عوض كرد يك نهاري خورده و نخورده بلافاصله رفت برات نوبت بگيره هروقت اينجا رسيدي بدون بابا و مامان چقدر دوست دارن كه بابايي به خاطر تو ساعت 3 خسته از اداره اومد و تو هواي گرم رفت برات پيش دكتر نوبت بگيره تا عصر ببريمت دكتر .براي ساعت 6 نوبت داد برديمت دكتر .گفت كه يك ويروسه وارد بدنش شده يك آمپول براي تهوع و چند شربت برات نوشت گفت اسهال هم هست گفتم از عصري شروع شده گفت به احتمال 90درصد شب تب شديدي ميكني و ما نگران تر شديم بابايي گفت بيا دكتري كه هميشه ميبريمش هم ببريم و برديمت پيشش اونم به شما قرص برای تهوع و پودر برای اسهال و یک شربت مولتی ویتامین داد و گفت یک هفته الی ده روز اسهالت طول میکشه اومدیم خونه دلت شیر میخواست و بهونه میگرفتی ولی دکتر بهمون گفته بود شیر ندم بهت تا معدت خالی باشه مادر فدات بشه از قیافت میشد فهمید که چقدر بیحالی ولی واقعا صبور بودی که ما موندیم اینهمه صبرتو.شب با اینکه شربت استامینفون دادم ولی تب شدیدی کردی که تاصبح چند بار پاشویت کردم و نگران از تبت خوابم نمیبرد و تا چشمم سنگین میشد از ترس میپریدم خدایا چقدر تو مهربونی میدونی تو دلم چه میگذره شکرت فقط شکرت صبح مرخصی گرفتم و پیشت موندم وبه بی بی گفتم نیاد با توجه به راهنمایی دوستان برات ظهرت کته گذاشتم با سوپ برنج و با هزار ترفند یک قاشق میخوردی چه کارا که نمیکردم که یک قاشق بخوری بابایی وسط روز اومد بهت سر زد و باز رفت سرکار .از اون روز دیگه تب نکردی و بالا نیاوردی ولی تا دقیق ده روز بی اشتها به غذا و اسهال بود و الانه خدا رو هزاران هزار بار شکرت خوب خوب وسرحالی و همه چیز برگشته به قبل



اوضاع روزهاي گذشته 

